تبليغاتX
به نام شبهای بیقراری و تنهایی من

به نام شبهای بیقراری و تنهایی من

×××هر کجا هستم باشم آسمان مال من است×××

خانه | پست الکترونیک | آرشیو وبلاگ

یک شبی مست و شتابان رفتم از ویرانه ای

در سیاهی چشم مستم خیره شد بر خانه ای

سر خوش از می رفتم تا کنار پنجره

صحنه ای دیدم قلبم سوخت چون پروانه ای

مردکی کور و فلج افتاده بود بر گوشه ای

دخترش مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

کودکی از سوز سرما می زند دندان به هم

مادری مات و مبهوت مانده چون دیوانه ای

چون فارغ شد ز عیش و نوش آن نابکار

قصد رفتن کرد او با حالت جانانه ای

دست در جیب کرده از آن پول کلان

داد به آن دخترک بیچاره چند تا دانه ای

بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر

می روم مست و شتابان سوی هر میخانه ای

داد این ظلمت سرا دختر ز فقر

می فروشد عفتش را بهر نان خانه ای...

نوشته شده توسط جواد عشقی |

شعر طنز


دختری با مادرش در رختخواب......... درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست .......زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟..... روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد....... دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد .........شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته............ بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت .......خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود...... غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن....... این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من! .......ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها...... من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها......... سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر........ مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر..... با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما........ بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم...... او خرم کرد آخر عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پری....... قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله......... یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود......... البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا........... شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم ........بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم........... بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او گفت:.......... ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری........... روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر......... دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی......... واقعا که پوز مادر را زدی.

نوشته شده توسط جواد عشقی |

درباره ی وبلاگ

می نویسم یـــــادگاری
تا بماند روز گــــــــــاری
گر نماند روزگــــــــــاری
این بماند یادگـــــــــاری

تمام پیوندها

پیوندها

امکانات

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS

طراح قالب


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

Copyright © 2006 All Rights Reserved by eshghyi.Blogfa.com Design by Yas-Design